دغدغه
چقدر این بچه ریزه....چرا هنوز حرف نمی زنه بچه فلانی کامل جمله می گه تازه ....هم از این کوچیکتره......این چرا وقتی راه می ره پاهاشو اینجوری می ذاره.......چرا غذاهات اینجوریه.....هنوز جیششو نمی گه ؟ از بیست روزگی باید بچه رو سرپا گرفت! باید با بچه کار کرد....
این روزها این جملات را زیاد می شنوم و چون عادت ندارم دلایل و کارهایم را برای دیگران همان موقع توضیح دهم و اصطلاحا توی پرشان بزنم ، قیافه ام مانند احمق ها می شود و زبانم بسته می شود و البته فشارخونم از این همه حماقت بالا می رود . اما واقعیت این است که آن قدرها هم از مرحله پرت نیستم و معنی پنهان این جملات را کم و بیش می دانم . در واقع می دانم که پشت این جملات مودبانه ، توانایی من در افزایش گوسفندوار وزن فرزندم و صحبت نکردن و جیش نکردنش مورد تهاجم قرار می گیرد و احتمالا طرف در دلش می گوید که برخلاف او و یا اطرافیانش ،مادر کم توجه و بی عرضه ای هستم.
راستش من خیلی روانشناسی نمی دانم . از پزشکی هم سر رشته ای ندارم . در مورد تربیت فرزند هم چیزهای زیادی نمی دانم . اما برای خودم نظراتی دارم و چون معتقدم هرکس ایده ها و روش خودش را دارد اصولا آدم منتقدی هم نیستم. اما دوست دارم اینجا چیزهایی را بنویسم:
برای من هم مانند تمام مادران دنیا وزن پسرم مهم است . برای من هم مانند تمام مادران دنیا شستن ظرفی که بچه غذای آن را ته تا خورده لذت بخش است و به همان نسبت دور ریختن غذایی که با عشق پخته شده و لب نزده غم انگیز.
برای من هم مانند تمام مادران دنیا نظافت و بهداشت پسرم مهم است و هنوز که هنوز است بعد از 22 ماه دستگاه استریل پسرم روزی دو بار کار می کند . برای من هم مانند تمام مادران دنیا تب، اسهال و استفراغ تلخ و استرس آور است و همیشه بعد از بیماری پسرم خودم به سختی براثر فشار روانی بیمار شده ام . برای من هم مانند مادران دنیا استقلال پسرم از پوشک دوست داشتنی است و صحبت کردن پسرم شیرین است .
اما از تمام این ها شیرین تر که در واقع برای من سخت ترین بخش مادر بودنم است ربطی به این چیزهای ظاهری ندارد . همین که پسرم سالم است و شاد برای من کافی است .معتقدم همه بچه ها بالاخره وزن می گیرند و جیششان را می گویند ،جملات کامل می گویند و این چیزها حتی ربطی به داشتن یا نداشتن مادر هم ندارد. در واقع مادر بودن رسالتی سخت تر است و خیلی هم به این ظواهر مربوط نیست. وقتی که به رابطه خودم و پسرم فکر می کنم بیشتر عذاب وجدانم مربوط به روزهایی است که با او هیچ کتابی را ورق نزده ام و آن قدر که باید برای دیدن مورچه و زنبور و گل و ماشین و هواپیما به پارک نرفته ایم . و آن اندازه که می شد در طول روز نخندیده ایم و حتی به علت خستگی به او پرخاش کرده ام و لحظه ای او را رنجانده ام . دغدغه من بیشتر مربوط به وقتی است که او آغوش مرا می خواهد و من کنارش نباشم و وقتی که تشنه یادگیری است به او چیز نیاموخته باشم.
در واقع برای من ، مهمترین دغدغه فرزندم این نیست که او از دیگران و نسبت به سنش جلوتر باشد . دغدغه ام این نیست که او هنوز به من وابسته است و برای امور ساده روزانه اش به حمایتم نیازمند . دغدغه من این است که او در آینده آدمی نباشد با زندگی یکنواخت و شغلی خسته کننده . کسی که عاشق کارش نیست و روزهایش را بی حوصلگی شروع می کند و سرکار خمیازه می کشد و دم به دم به ساعتش نگاه می کند . کسی که به جز جزوه های دانشگاهی هیچ کتاب دیگری نرفته است و بجز اردوهای مدرسه هیچ سفری را تجربه نکرده و یا عاشق نشده است .من نگران این هستم که او نخواهد در کار و زندگی آینده اش شاد و نوآور باشد . من هم مثل همه مادران خوشحال می شوم غذایش را تا ته بخورد و وزنش با نمودار پیش برود. من هم مثل همه مادران دنیا دوست دارم که پسرم زود پیشرفت کند اما دغدغه اصلی ام این است که بیشتر لمس کند ، بیشتر گوش بسپارد و بیشتر ببیند . برای من دیدن فرزندی لاغر اما سالم ، شاد و پر انرژی که از سر و کول من و حمید بالا برود و غهغهه های بلند سر بدهد و توپ کوچک زردش را با انرژی در آپارتمانی کوچک پرتاب کند بسی شیرین تر از پسرکی است چاق و عبوس که گوشه ای بنشیند و فقط به کشف اطرافش تا اندازه ای که دستش دراز می شود بسنده کند .من آرزو دارم مادری باشم که به پسرم به جای رخوت ، رکود و ناامیدی و ترس ، همه حس های خوب دنیا را ببخشم . این واقعا دغدغه من است . حتی اگر خیلی ها با سوالاتی از کل آنچه که چشمهایشان می بیند نه عقلشان ، سوال پیچم کنند و من با قیافه ای احمقانه بمانم و در آن لحظه نتوانم بزنم توی پرشان.


دغدغه
